biroh
همه دارن میدوئن، اما هیچکی به جایی نمیرسه… فقط منم که ایستادم و دارم تماشاشون میکنم… (Verse 1) دیوارها بلندن، انگار سقف داره بهم فشار میاره این سکوتِ اتاق، مثل یه فریادِ بی صدا، داره منو میخاره من توی آینه یه غریبه رو میبینم، یه سایهی کدر (صدای زمزمه: باز هم همون تاریکی… انگار هیچوقت تموم نمیشه…) (Verse 1) ساعت سه صبحه، دیوارها دارن بهم نزدیک میشن سایههای اتاق، مثل هیولاهای سیاه، ازم دور نمیشن توی این سکوت، صدای تیکتیک ساعت یه پتکِ سنگینه روی جمجمهم، که انگار از شدت غصه، دیگه نمیزنه، میخینه من یه زندانیام، بدون میله، فقط با زنجیرِ افکار که هر شب میکشن روی روحم، طرحهای سیاه و بیقرار آینه رو نگاه میکنم، اما اون آدم نیست که میشناختم یه غریبهست که توی چشمهاش، کلی خاطره رو باختم خاطرههایی که مثل تیغ، آروم میکشن روی قلبم یه مدتی بود که حتی از خودم، هم فراری بودم و رنج میبردم دیگه نه اشکی میآد، نه خندهای روی لبها میشینه فقط یه پوسته خالیام، که توی این تلاطم، غرق میشه و میدینه. (Chorus - با ریتم کمی کندتر و ملودیکتر) من کالبدِ خاکسترم، که توی بادِ تنهایی پراکنده یه روحِ پارهپاره، که توی تالابِ غم، گیر کرده و بند آمده دنیا یه صحنه نمایشه، و من بازیگری که نقشِ مرگ رو میگیره توی این شبهای بیپایان، حتی ماه هم از من، رو برمیگردونه و میگیره… (آره… رو برمیگردونه…) (Verse 2) ببین، این رپ نیست، این یه گزارش از یه سقوطِ تدریجییه از یه آدم که حتی دیگه، نمیتونه به خودش بگه “چیزی نیست، یه غمی نیست” همه میپرسن “چطوری؟”، و من با یه لبخندِ مصنوعی جواب میدم در حالی که توی قلبم، یه طوفانِ وحشی، داره همه رو میکشد و میبره من از اونایی نیستم که با یه آهنگ، غمهاشون رو شستشو میدن من اونیم که توی تاریکی، با تاریکی، یه قرارِ ملاقات میدن بوی خاک، بوی فراموشی، بوی اتمامِ آخرین امید توی این مسیرِ کج و معوج، انگار هر قدم، یه مرگِ جدید دوستام رفتن، زمان رفت، حتی سایهم هم یه روز خسته شد یه مدتی بود که حتی از خودم، هم فراری بودم و رنج میبردم دیگه نه اشکی میآد، نه خندهای روی لبها میشینه فقط یه پوسته خالیام، که توی این تلاطم، غرق میشه و میدینه. (Chorus - با ریتم کمی کندتر و ملودیکتر) من کالبدِ خاکسترم، که توی بادِ تنهایی پراکنده یه روحِ پارهپاره، که توی تالابِ غم، گیر کرده و بند آمده دنیا یه صحنه نمایشه، و من بازیگری که نقشِ مرگ رو میگیره توی این شبهای بیپایان، حتی ماه هم از من، رو برمیگردونه و میگیره… (آره… رو برمیگردونه…) (Verse 2) ببین، این رپ نیست، این یه گزارش از یه سقوطِ تدریجییه از یه آدم که حتی دیگه، نمیتونه به خودش بگه “چیزی نیست، یه غمی نیست” همه میپرسن “چطوری؟”، و من با یه لبخندِ مصنوعی جواب میدم در حالی که توی قلبم، یه طوفانِ وحشی، داره همه رو میکشد و میبره من از اونایی نیستم که با یه آهنگ، غمهاشون رو شستشو میدن من اونیم که توی تاریکی، با تاریکی، یه قرارِ ملاقات میدن بوی خاک، بوی فراموشی، بوی اتمامِ آخرین امید توی این مسیرِ کج و معوج، انگار هر قدم، یه مرگِ جدید دوستام رفتن، زمان رفت، حتی سایهم هم یه روز خسته شد و من اینجا موندم، مثل یه تندیسِ سنگی، که از عشق، بیزار شد دیگه دنبالِ فردا نیستم، فردا فقط یه تکرارِ دیگه از 어제 (دیروز) است یه چرخه از درد، که هر بار، یه زخمِ جدید رو توی روحم مینشونه و میبست. (Bridge - بدون ریتم، فقط با ملودی ملایم و صدای نفسنفس زدن) (مکث…) میدونی چی دردناکه؟ نه اینکه تنها باشی… دردناکه اینکه، حتی وقتی با خودت تنها میشی، بازم احساس میکنی یه نفر، داره تماشات میکنه… اما اون شخص، فقط خودِ دردِ توئه… (Verse 3 - با شدت و ولع بیشتر، ریتم تندتر و کوبندهتر) بیا! پس بیا! این حجم از سنگینی رو تحمل کن! ببین چطور توی این خلاء، دارم ذرهذره، خودمو میکشم! دیگه حرفی نیست، دیگه شعری نیست، دیگه از این حرفا نیست فقط یه صدای دور، توی یه تونل، که هیچوقت، به ساحل نمیرسه، نیست! من یه جنگجو بودم، اما این بار دشمن، خودِ درونمه یه خنجرِ بیصدا، که هر شب، توی رگهای روحم، میچرخه و میکنه اینجا تهِ خطه، جایی که دیگه هیچ مسیری وجود نداره جایی که حتی خودِ درد
You may also like

Leave a comment
همه دارن میدوئن، اما هیچکی به جایی نمیرسه… فقط منم که ایستادم و دارم تماشاشون میکنم… (Verse 1) دیوارها بلندن، انگار سقف داره بهم فشار میاره این سکوتِ اتاق، مثل یه فریادِ بی صدا، داره منو میخاره من توی آینه یه غریبه رو میبینم، یه سایهی کدر (صدای زمزمه: باز هم همون تاریکی… انگار هیچوقت تموم نمیشه…) (Verse 1) ساعت سه صبحه، دیوارها دارن بهم نزدیک میشن سایههای اتاق، مثل هیولاهای سیاه، ازم دور نمیشن توی این سکوت، صدای تیکتیک ساعت یه پتکِ سنگینه روی جمجمهم، که انگار از شدت غصه، دیگه نمیزنه، میخینه من یه زندانیام، بدون میله، فقط با زنجیرِ افکار که هر شب میکشن روی روحم، طرحهای سیاه و بیقرار آینه رو نگاه میکنم، اما اون آدم نیست که میشناختم یه غریبهست که توی چشمهاش، کلی خاطره رو باختم خاطرههایی که مثل تیغ، آروم میکشن روی قلبم یه مدتی بود که حتی از خودم، هم فراری بودم و رنج میبردم دیگه نه اشکی میآد، نه خندهای روی لبها میشینه فقط یه پوسته خالیام، که توی این تلاطم، غرق میشه و میدینه. (Chorus - با ریتم کمی کندتر و ملودیکتر) من کالبدِ خاکسترم، که توی بادِ تنهایی پراکنده یه روحِ پارهپاره، که توی تالابِ غم، گیر کرده و بند آمده دنیا یه صحنه نمایشه، و من بازیگری که نقشِ مرگ رو میگیره توی این شبهای بیپایان، حتی ماه هم از من، رو برمیگردونه و میگیره… (آره… رو برمیگردونه…) (Verse 2) ببین، این رپ نیست، این یه گزارش از یه سقوطِ تدریجییه از یه آدم که حتی دیگه، نمیتونه به خودش بگه “چیزی نیست، یه غمی نیست” همه میپرسن “چطوری؟”، و من با یه لبخندِ مصنوعی جواب میدم در حالی که توی قلبم، یه طوفانِ وحشی، داره همه رو میکشد و میبره من از اونایی نیستم که با یه آهنگ، غمهاشون رو شستشو میدن من اونیم که توی تاریکی، با تاریکی، یه قرارِ ملاقات میدن بوی خاک، بوی فراموشی، بوی اتمامِ آخرین امید توی این مسیرِ کج و معوج، انگار هر قدم، یه مرگِ جدید دوستام رفتن، زمان رفت، حتی سایهم هم یه روز خسته شد یه مدتی بود که حتی از خودم، هم فراری بودم و رنج میبردم دیگه نه اشکی میآد، نه خندهای روی لبها میشینه فقط یه پوسته خالیام، که توی این تلاطم، غرق میشه و میدینه. (Chorus - با ریتم کمی کندتر و ملودیکتر) من کالبدِ خاکسترم، که توی بادِ تنهایی پراکنده یه روحِ پارهپاره، که توی تالابِ غم، گیر کرده و بند آمده دنیا یه صحنه نمایشه، و من بازیگری که نقشِ مرگ رو میگیره توی این شبهای بیپایان، حتی ماه هم از من، رو برمیگردونه و میگیره… (آره… رو برمیگردونه…) (Verse 2) ببین، این رپ نیست، این یه گزارش از یه سقوطِ تدریجییه از یه آدم که حتی دیگه، نمیتونه به خودش بگه “چیزی نیست، یه غمی نیست” همه میپرسن “چطوری؟”، و من با یه لبخندِ مصنوعی جواب میدم در حالی که توی قلبم، یه طوفانِ وحشی، داره همه رو میکشد و میبره من از اونایی نیستم که با یه آهنگ، غمهاشون رو شستشو میدن من اونیم که توی تاریکی، با تاریکی، یه قرارِ ملاقات میدن بوی خاک، بوی فراموشی، بوی اتمامِ آخرین امید توی این مسیرِ کج و معوج، انگار هر قدم، یه مرگِ جدید دوستام رفتن، زمان رفت، حتی سایهم هم یه روز خسته شد و من اینجا موندم، مثل یه تندیسِ سنگی، که از عشق، بیزار شد دیگه دنبالِ فردا نیستم، فردا فقط یه تکرارِ دیگه از 어제 (دیروز) است یه چرخه از درد، که هر بار، یه زخمِ جدید رو توی روحم مینشونه و میبست. (Bridge - بدون ریتم، فقط با ملودی ملایم و صدای نفسنفس زدن) (مکث…) میدونی چی دردناکه؟ نه اینکه تنها باشی… دردناکه اینکه، حتی وقتی با خودت تنها میشی، بازم احساس میکنی یه نفر، داره تماشات میکنه… اما اون شخص، فقط خودِ دردِ توئه… (Verse 3 - با شدت و ولع بیشتر، ریتم تندتر و کوبندهتر) بیا! پس بیا! این حجم از سنگینی رو تحمل کن! ببین چطور توی این خلاء، دارم ذرهذره، خودمو میکشم! دیگه حرفی نیست، دیگه شعری نیست، دیگه از این حرفا نیست فقط یه صدای دور، توی یه تونل، که هیچوقت، به ساحل نمیرسه، نیست! من یه جنگجو بودم، اما این بار دشمن، خودِ درونمه یه خنجرِ بیصدا، که هر شب، توی رگهای روحم، میچرخه و میکنه اینجا تهِ خطه، جایی که دیگه هیچ مسیری وجود نداره جایی که حتی خودِ درد