ing

0:00
0:00
ing

بازبود چشاش خیره به افق یادش میومد لحظه ها میشد دوباره و دوباره تکرار دست و پنجره نرم میکرد با مرگ تدریجی تهش موند ازش فقط یه جنازه تاریخ ورق میخوره مچت میخوابه جلو دست عبرت میگنده سیر از سیری زیاد خشک میشه قوا از بدو ذلت تسلیم بود زیر اراده بهمن هزیون میگفت محتاج خواب تخت روی تخت زخمی بود اون پیر مرد بدون عصا حبس بود مثل راز توی سلول زمین بامرگ بود اون یه صحنه تلخ بود درد دلش با بغض مزه میکرد حرفاشو اون توی خونه اخر جعبه جادویی زرد بود عادت هر روز پاییز بالا میاورد زمین از داغی زیاد سر خم میکرد تشنه به خوی اب تنها بود همیشه از اخلاق سگی خراب بود گردن گیرش میدوشید همیشه از پاچه ملت یه یاغی بی در و پیکر تو ایران تنها خواستگارش حکم جلب جالبه با پیچوندن حل نمیشه پازل پارت بعد نعمته لنگه کفش واسه فتح دست رو دست بند نمیشه سراغت میاد یه روز اباییل با یه حادثه واجبه مچت میخوابه توی شهر موشها روت یه قلوپ فاتحه هه زمین یه دایره توخالی مرگ تنها دایره کامله

Be the first who leave a comment.

Leave a comment

User avatar
3.19k
Total plays
170
Followers
195
Following

You may also like