KODAK
کودک عاشق شد واقعیت باهاش صادق شد عقل نداشتو بالغ شد قافل موند از خود واقیش چون ضربه نمیخور از عشقش چون ذهنش کوته شد محدود به یک باورشد ساحل مرگ با هاش نامزد شد قافل از اینکه دریاش مرد مرد تو تنهایش ساخته میشد در جوانیش عاقل شد پاگذاشت روی عقلش خب فکراش میگفتن کامل شو وقتش که رسید واقف شد از راه درست باطل شد زخم زن دیدو ناطق شد دفترش پر سیاهی شد افکارش در هم قاتی شد انگار از عشقش بازی خود اشکاش تو چشاش جمع میشد پروانه دور شمع زب میشد خنده از تلخی اشک ماتش برد اون دیگه برا خودش ارزش قائل شد هرکسی رو ندیده سمتش نرفت جنگید تا شلیکش خود به هدف انتخاب سخت شد چون حذف کرده بود ادم نا اهالو غریبه شده بود برام عالم چون کسی نمیرسید به داد حالم خب تو دلش میگفت از همه گله دارم یکی دستشو گرفت زود بغلش کرد بوسش کرد دفتر پر شد از رنگ قشنگ تنها کسی بود که بلد بود افکار شو پسر تو ذهنش میگفت انکارش کن ذهنش میخندید میگفت عاقل شو پسر میگفت ساکت شو عاشقشم ولی ترسیدم از خاطره خب ذهنش میگفت خاطرو برو خاکش کن حالو بچسبو عاشق شو پسر یه بارتو زندگیت بالغ شو اون تو رو میخواد تو ام رامش شو مثه افتاب براغنچش شو چشماشو ببوسو باورش کن هعی بخندو شادش کن اشکات ریخت زود پاکش کن پسر از زمان قافل شد اون باید زود پامی شد ولی اون تو خوابش مرد چون عاشق یه رویا شده بود تیک تاک ساعت تو مغزش بود ولی رویا براش باور بود میشد از دستاش اویزون پرده سینما بسته میشد نمایش به پایانش نزدیک شد کودک ماهم عاشق شد
You may also like

Leave a comment
کودک عاشق شد واقعیت باهاش صادق شد عقل نداشتو بالغ شد قافل موند از خود واقیش چون ضربه نمیخور از عشقش چون ذهنش کوته شد محدود به یک باورشد ساحل مرگ با هاش نامزد شد قافل از اینکه دریاش مرد مرد تو تنهایش ساخته میشد در جوانیش عاقل شد پاگذاشت روی عقلش خب فکراش میگفتن کامل شو وقتش که رسید واقف شد از راه درست باطل شد زخم زن دیدو ناطق شد دفترش پر سیاهی شد افکارش در هم قاتی شد انگار از عشقش بازی خود اشکاش تو چشاش جمع میشد پروانه دور شمع زب میشد خنده از تلخی اشک ماتش برد اون دیگه برا خودش ارزش قائل شد هرکسی رو ندیده سمتش نرفت جنگید تا شلیکش خود به هدف انتخاب سخت شد چون حذف کرده بود ادم نا اهالو غریبه شده بود برام عالم چون کسی نمیرسید به داد حالم خب تو دلش میگفت از همه گله دارم یکی دستشو گرفت زود بغلش کرد بوسش کرد دفتر پر شد از رنگ قشنگ تنها کسی بود که بلد بود افکار شو پسر تو ذهنش میگفت انکارش کن ذهنش میخندید میگفت عاقل شو پسر میگفت ساکت شو عاشقشم ولی ترسیدم از خاطره خب ذهنش میگفت خاطرو برو خاکش کن حالو بچسبو عاشق شو پسر یه بارتو زندگیت بالغ شو اون تو رو میخواد تو ام رامش شو مثه افتاب براغنچش شو چشماشو ببوسو باورش کن هعی بخندو شادش کن اشکات ریخت زود پاکش کن پسر از زمان قافل شد اون باید زود پامی شد ولی اون تو خوابش مرد چون عاشق یه رویا شده بود تیک تاک ساعت تو مغزش بود ولی رویا براش باور بود میشد از دستاش اویزون پرده سینما بسته میشد نمایش به پایانش نزدیک شد کودک ماهم عاشق شد
سنگین بود🔥 چک کن ستون
عالی