Mix Bahram & Sorena & Epicure & Shekayat & Pishro & Ho3ein
بذار بهت بگم من کجا بودم” “با یه دستبند چشم بسته نا کجا تو حبس” “خیره میشدم تو سقف” “وقت دادگاه پشت همه قاتل ها تو صف” “همین من بودم که چهار تا چهار تا سال ها” “میرفتم اون پله های دادسرا رو بالا” “قاضی میگفت بنویس جرمت” “با خودت همین حالا” “و الا که فردا قبل نماز میکشیمت بالا” “گفتم حاجی حله بگم شرمنده ام” “گفت نه کمه بگو شدی سرکرده غرب” “سرم پایین میزدم یه لبخند نرم” “عقب پل ها خراب جلوم سنگ قبر” “صورتم که جای چک و سیلی” “کبودی کتک های بعد دستگیری” “کدومش رو میخوای بگم بگو” “لک میزد دل واسه یه لحظه نور” “کف قفس هام لنگه نفس ها همه لحظات” “میگذره برام برابر سال” “دست بر قضا من تو این فضا” “گیر و گور بودم چند سالی درست” “مثل کور بی عصا” “همون روز هایی که همه بودین فرنگ” “دنبال جا بودین تو سفره ی حقوق بشر” “من ، دیدم فاصلهی من و مرگ خوابه” “یهو رد دادم رفتم تو دل اربابت” از بچگی بهم گفتن بزرگ میشی یادت میره من کوچیک شدم و یادم موند و این یادم داد که واقعیت همیشه خلاف گفته هاشون خواهد بود ، نقطه این آهنگ حالت روحیِ الآن منه نه خوشگله نه زشت ، نه عامه پسند نه واسه مهمونی خوبه نه توویِ ماشین وسط یه جاده پر از منظره ی قشنگ نه خوبه نه بد ، نه درسته نه غلط نه سیاهه نه سفید ، خاکستریه این یعنی رنگ واقعیت واقعیتی که میگه کل زندگی یه بازیه رویا هات میکشنت جلو خاطراتت میکشنت عقب چی میمونه ازت؟ یه چیزی میشی به عمق افکارت و به طول زندگی اینجا هنوز تو گوش مردم صدای بمبه مردن زن حامله و وداع نطفه اینجا هنوز خاطرات جنگ نشده پوستر گروهک های تروریستی در حال رشده میشینم کنار بچه یتیمای ولگرد اونا هنوز منتظر شهیدای جبهن امشبم منم غریبم خریدار شمشم شمشی که حالا تو دل فقیرا یه قبلست خاطرات جنگ، آش و لاش مردی که جسدش شناوره رو فاضلاب زرد حرفای نگفته توی نامه های تلخ ترس زنای بیوه از سایه های مرگ دلی که از جنس ابر نیست و گرد و خاکه یا اون زنی که بچه هاشو میکشن وقتی خوابه شوهرشو میکشن بیرون از رختخوابش و بعد تجاوز سهم اون زن یه طناب داره آره حالا توهین کردنم یادگارِ جنگه ولی هر ماه باید تو بدنم جا به جا شه ترکش هر شب کابوس من تو خاطرات و قبره وقتی زیر شکنجه میشدم لایه لایه رنده، ها من اسلحمو دوست نداشتم هرگز من جنگیدم و روح نداشتم بعدش حالا شکایت از خدا تو توانم هستش اونقدر بد دیدم که تو مرامم مرگهمن همه مهره های بدنمو دادم و هوای همه گشنه های جهنم رو دارم وقتی بسته بودم بدنم و ساعت ایمان داشتم به وطنم و راهم وقتی نگهبان از اتاق رفت رفیقم اومد و جلیقمو باز کرد داشتیم از ساختمون میدوییدیم بیرون که یه دفعه یکیمون داد زددنبال تاریخ بگردید تو دست و پای زخمی آهنگ های ما دنبال تاریخ بگردید تو شعرای واقعی باورای ما دنبال تاریخ بگردید تو سایه های زیر عفونت ستم دنبال رقصنده هایی که رقصشون گلوله است تو صورت ستم دنبال تاریخ بگردید که قدرت نداره اعتنا به رقص ما دنبال تاریخ بگردید تو صحنه های وهم خواب پا برهنه ها و تو از شهر و هر صدا که میای به سمت زندگیه واقعی یعنی مبارزه میون خورشید و وهم سایه ها دنبال تاریخ بگرد..... رقصیدیم تو این جهان تنگ بنا شده این ارواح مغروق مردگان رها شده با گوشه ی چشم نگاهمون میکردن آجرا تو استخون بی جون خونه های فقر وقتی که باد جدایی آغاز شد آخرین اصطکاک دست ما ساز شد من از پشت کشیده شدمم توی طوفان من پنجه هام مشت تو پنجه هات باز شد از اون روز که توی سایه ها جدا شدیم مثل همه همسایه ها جدا شدیم دو جوونه ی کوچیک رو نهال زندگی که تو روز تقسیم شاخه ها جدا شدیم هوای شاخه من شک شد دور از شاخه تو شاخه من تک شد تا آخرین لحظه رسیدی به بودن که فهمیدم درخت این قافله پیچک شد هر چی رفتم چشامو آخری ندید دارم هر روز میرسم به باوری جدید آسمونِ هفتم سقف مغز منه معنیِ پرواز کردن و دفنِ تَنه خدا توو خودِ منه پَ باید پُله رو بسازم برم به سمتش یعنی خودمو بشناسم اینا مطلق درست نیست اصلاً گیرم فرضه ولی نمیتونم آزادیمو نبینم یه لحظه هه، آره این طبیعت مغزه زندونی کردنش یه خریت محضه حالا روزی میاد که میشه این طبیعت بلیط روزی که همه جا تاره و هیچ حقیقتی نیست مردم همه چی دارن ولی هستن خَف واسه خریدن اختیار بستن صف آسمون دوره آدما یه بَطن جدان تشنن و دنبال یه قطره خُدان #ارتش
You may also like

Leave a comment
بذار بهت بگم من کجا بودم” “با یه دستبند چشم بسته نا کجا تو حبس” “خیره میشدم تو سقف” “وقت دادگاه پشت همه قاتل ها تو صف” “همین من بودم که چهار تا چهار تا سال ها” “میرفتم اون پله های دادسرا رو بالا” “قاضی میگفت بنویس جرمت” “با خودت همین حالا” “و الا که فردا قبل نماز میکشیمت بالا” “گفتم حاجی حله بگم شرمنده ام” “گفت نه کمه بگو شدی سرکرده غرب” “سرم پایین میزدم یه لبخند نرم” “عقب پل ها خراب جلوم سنگ قبر” “صورتم که جای چک و سیلی” “کبودی کتک های بعد دستگیری” “کدومش رو میخوای بگم بگو” “لک میزد دل واسه یه لحظه نور” “کف قفس هام لنگه نفس ها همه لحظات” “میگذره برام برابر سال” “دست بر قضا من تو این فضا” “گیر و گور بودم چند سالی درست” “مثل کور بی عصا” “همون روز هایی که همه بودین فرنگ” “دنبال جا بودین تو سفره ی حقوق بشر” “من ، دیدم فاصلهی من و مرگ خوابه” “یهو رد دادم رفتم تو دل اربابت” از بچگی بهم گفتن بزرگ میشی یادت میره من کوچیک شدم و یادم موند و این یادم داد که واقعیت همیشه خلاف گفته هاشون خواهد بود ، نقطه این آهنگ حالت روحیِ الآن منه نه خوشگله نه زشت ، نه عامه پسند نه واسه مهمونی خوبه نه توویِ ماشین وسط یه جاده پر از منظره ی قشنگ نه خوبه نه بد ، نه درسته نه غلط نه سیاهه نه سفید ، خاکستریه این یعنی رنگ واقعیت واقعیتی که میگه کل زندگی یه بازیه رویا هات میکشنت جلو خاطراتت میکشنت عقب چی میمونه ازت؟ یه چیزی میشی به عمق افکارت و به طول زندگی اینجا هنوز تو گوش مردم صدای بمبه مردن زن حامله و وداع نطفه اینجا هنوز خاطرات جنگ نشده پوستر گروهک های تروریستی در حال رشده میشینم کنار بچه یتیمای ولگرد اونا هنوز منتظر شهیدای جبهن امشبم منم غریبم خریدار شمشم شمشی که حالا تو دل فقیرا یه قبلست خاطرات جنگ، آش و لاش مردی که جسدش شناوره رو فاضلاب زرد حرفای نگفته توی نامه های تلخ ترس زنای بیوه از سایه های مرگ دلی که از جنس ابر نیست و گرد و خاکه یا اون زنی که بچه هاشو میکشن وقتی خوابه شوهرشو میکشن بیرون از رختخوابش و بعد تجاوز سهم اون زن یه طناب داره آره حالا توهین کردنم یادگارِ جنگه ولی هر ماه باید تو بدنم جا به جا شه ترکش هر شب کابوس من تو خاطرات و قبره وقتی زیر شکنجه میشدم لایه لایه رنده، ها من اسلحمو دوست نداشتم هرگز من جنگیدم و روح نداشتم بعدش حالا شکایت از خدا تو توانم هستش اونقدر بد دیدم که تو مرامم مرگهمن همه مهره های بدنمو دادم و هوای همه گشنه های جهنم رو دارم وقتی بسته بودم بدنم و ساعت ایمان داشتم به وطنم و راهم وقتی نگهبان از اتاق رفت رفیقم اومد و جلیقمو باز کرد داشتیم از ساختمون میدوییدیم بیرون که یه دفعه یکیمون داد زددنبال تاریخ بگردید تو دست و پای زخمی آهنگ های ما دنبال تاریخ بگردید تو شعرای واقعی باورای ما دنبال تاریخ بگردید تو سایه های زیر عفونت ستم دنبال رقصنده هایی که رقصشون گلوله است تو صورت ستم دنبال تاریخ بگردید که قدرت نداره اعتنا به رقص ما دنبال تاریخ بگردید تو صحنه های وهم خواب پا برهنه ها و تو از شهر و هر صدا که میای به سمت زندگیه واقعی یعنی مبارزه میون خورشید و وهم سایه ها دنبال تاریخ بگرد..... رقصیدیم تو این جهان تنگ بنا شده این ارواح مغروق مردگان رها شده با گوشه ی چشم نگاهمون میکردن آجرا تو استخون بی جون خونه های فقر وقتی که باد جدایی آغاز شد آخرین اصطکاک دست ما ساز شد من از پشت کشیده شدمم توی طوفان من پنجه هام مشت تو پنجه هات باز شد از اون روز که توی سایه ها جدا شدیم مثل همه همسایه ها جدا شدیم دو جوونه ی کوچیک رو نهال زندگی که تو روز تقسیم شاخه ها جدا شدیم هوای شاخه من شک شد دور از شاخه تو شاخه من تک شد تا آخرین لحظه رسیدی به بودن که فهمیدم درخت این قافله پیچک شد هر چی رفتم چشامو آخری ندید دارم هر روز میرسم به باوری جدید آسمونِ هفتم سقف مغز منه معنیِ پرواز کردن و دفنِ تَنه خدا توو خودِ منه پَ باید پُله رو بسازم برم به سمتش یعنی خودمو بشناسم اینا مطلق درست نیست اصلاً گیرم فرضه ولی نمیتونم آزادیمو نبینم یه لحظه هه، آره این طبیعت مغزه زندونی کردنش یه خریت محضه حالا روزی میاد که میشه این طبیعت بلیط روزی که همه جا تاره و هیچ حقیقتی نیست مردم همه چی دارن ولی هستن خَف واسه خریدن اختیار بستن صف آسمون دوره آدما یه بَطن جدان تشنن و دنبال یه قطره خُدان #ارتش
داش چرا از لیبل رفتی
اسمش چیه
نایس