Saeedk2- Faghr
saeedk2 - فقر مي دوني يک حرافايي هست که ممکنه ادم روش نشه بزنه ولي اگه تو دلت بمونه يک عقده مي شه. بيا با هم دردل کنيم اين قصه منه زنگ مدرسه خورد همه کتاب و دفتر رو جمع کردند واسه ادامه رفتن همه شاد از اينکه حالا برن خونه خوب چيزي نيست که اونا را برنجونه ولي خونه واسه من بود طور ديگه ياس داستانش اگه بتونه مي گه تو دلم به همکلاسيا گفتم خوش به حالت هميشه اساس ماها بوده پشت وانت بايد الان بري تکاليف بنويسي بعد بشيني به تماشاي تلويزيون بابا سر شام به بچش بنازه پس فردا تو سرحالي سر کلاس درس ولي من نمي خوام که برم خونه واسه چي برم حالا که دلم خونه وقتي که دردا منو دوره کردن مثل طناب دار پيچيدن به دور گردن من خيلي تنهام تو دلم خيلي حرفا من خيلي تنهام تو دلم خيلي حرفا ميشينم فکر مي کنم به خودم مي گم ايا داستان من بدتر نبود از بينوايان قصه ي روز فرار ما به يک شهر مرزي تو اتاق بي چراغ و يک شمع قرضي تو خونه اي که از بيماري مادر تب کرد د پول دارو نبود يعني بايد صبر کرد تا کي کي به داد اين حس برسه وجود من پر از درد و استرسه هر چي داد و فرياد زدم و هر چي اشک انگار صدام مي پيچيد به خودم بر ميگشت تو خونه و خيابون حتي هنگام درس توي فکر اينکه فردا دم زندان قصر چه طور بايد هشت ساعت بکوب بشينم تا بابام منو از پشت شيشه يه ربع ببينم مهم نبود زندگي بکنم با نون خشک مهم اينه کودکي منو قانون کشت
You may also like

Leave a comment
saeedk2 - فقر مي دوني يک حرافايي هست که ممکنه ادم روش نشه بزنه ولي اگه تو دلت بمونه يک عقده مي شه. بيا با هم دردل کنيم اين قصه منه زنگ مدرسه خورد همه کتاب و دفتر رو جمع کردند واسه ادامه رفتن همه شاد از اينکه حالا برن خونه خوب چيزي نيست که اونا را برنجونه ولي خونه واسه من بود طور ديگه ياس داستانش اگه بتونه مي گه تو دلم به همکلاسيا گفتم خوش به حالت هميشه اساس ماها بوده پشت وانت بايد الان بري تکاليف بنويسي بعد بشيني به تماشاي تلويزيون بابا سر شام به بچش بنازه پس فردا تو سرحالي سر کلاس درس ولي من نمي خوام که برم خونه واسه چي برم حالا که دلم خونه وقتي که دردا منو دوره کردن مثل طناب دار پيچيدن به دور گردن من خيلي تنهام تو دلم خيلي حرفا من خيلي تنهام تو دلم خيلي حرفا ميشينم فکر مي کنم به خودم مي گم ايا داستان من بدتر نبود از بينوايان قصه ي روز فرار ما به يک شهر مرزي تو اتاق بي چراغ و يک شمع قرضي تو خونه اي که از بيماري مادر تب کرد د پول دارو نبود يعني بايد صبر کرد تا کي کي به داد اين حس برسه وجود من پر از درد و استرسه هر چي داد و فرياد زدم و هر چي اشک انگار صدام مي پيچيد به خودم بر ميگشت تو خونه و خيابون حتي هنگام درس توي فکر اينکه فردا دم زندان قصر چه طور بايد هشت ساعت بکوب بشينم تا بابام منو از پشت شيشه يه ربع ببينم مهم نبود زندگي بکنم با نون خشک مهم اينه کودکي منو قانون کشت